تبليغاتX
روزنامه نگار
مادر آب و آیینه چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 10:1

 

فاطمه الگوی برتر زنان.

 فاطمه روح دل انگیز هستی.

فاطمه یگانه دُر صدف نبی

فاطمه غمخوار و یار علی.

فاطمه نهایت ادب.

فاطمه تمام انسانیت.

فاطمه نغمه خوش نیایش.

فاطمه قوی ترین پشتیبان.

فاطمه مظلومترین صدا.

فاطمه جلوه ای از جمال خدا.

 

 

ادامه مطلب را مطالعه کنید..


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

مسئله این است! سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 21:28

 زندگی مون شده سراسر مسئله، مسئله هایی با چندین و چند علامت سوال . وقتی خوب دور و برمون نگاه کنیم آدمهایی رو می بینیم که یه جورهایی تو فکرند، در واقع اونها در حال حل کردن مسئله خودشونن.

مسئله مسکن، مسئله خوراک، مسئله پوشاک و چندتا مسئله دیگه. اگه حالشو داشته باشی و یه زنبیل دستت بگیری و بری توی بازار وقتی جلوی هر مغازه وایسی و به قیمت ها با یه حال زاری نگاه کنی چند تا علامت سوال دور کلت سبز میشه.

 حساب کن تمام قیمتها عینه قیمت طلا نوسان داره. قیمت مرغ، تخم مرغ، حالا بماند که بعضی ها هم که سیر صعودی داره مثل قیمت گوشت و غیره... . و چیزی که خیلی این روزها سرو صداش بوده قیمت نجومی برنج بود که بماند همه اینها غیر واقعی و سیاه نمایی است!

نمی دونم که چرا همش ما به دنبال سیاه نمایی هستیم ؟! اما از سفید نمایی هم چیزی ندیدیم و یا شاید همون ماست مالی باشه که بعضی از آقایون روی کارشون می کشند که خود این قضیه ماست مالی قضیه تاریخیش مفصله...

اما خدا پدر کاشف ماست رو بیامورزه که باعث شده بعضی ها برای پوشش کارهاشون از اون استفاده کنن و آب از آب تکون نخوره.

مسئله ما مسئله دیگران نیست، مسئله ما مسئله خودمونه. مسئله ما مسئله آسایشمونه، مسئله آرامشمونه، مسئله تامین زندگیمونه. مسئله ما این است..

مسئله

 

نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

به دنبال تعطیلی دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 19:39

 حالا به سلامتی تعطیلات نوروز تموم شده و بمونه که چقدر از این تعطیلی استفاده شده  یا خیر. خواب و استراحت و یا خوندن کتاب و سالنامه پایان سال روزنامه ها و خیلی از برنامه های دیگه برآیند تعطیلی است.

اصلاً انگار ما ملتی هستیم که دنبال یه فرصتی برای تعطیلی کارهامون، حالا تو تعطیلی بشه جایی رفت و یا نه  تو خونه نشست و تو فکر حال خودمون باشیم.

اگه یه نگاهی به تقویم بندازیم می بینیم غیر جمعه ما توی سال چیزی نزدیک به 30 روز تعطیلی داریم حالا بماند که توی بحث جهانی که ما می خواهیم با این وضع تعطیلی ها کجای دنیا وایسیم بماند. از طرف ما که پنجشنبه و جمعه تعطیل و کشورهای دیگه هم شنبه و یکشنبه ، می مونه کل هفته سه روز با دنیا در ارتباط اداری هستیم. حالا چطور میشه دنبال چشم انداز بود؟!.

خودمونیم ما که کارهامون هم روی یه نظم خاصی نیست، در واقع همش یه جور تعطیلی، حالا بمونه که بعضی از شغلها کارشون واقعا کار ِ اما بقیه چطور؟ . وقتی سرزده توی اتاق یه کارمندی میری و میبینی روی میزش ولو شده مشغول خوندن روزنامه است این چه نتیجه ای داره. گفتم همه اداره و کارگاهها که این طور نیست اما ما توی کارمون نسبی هستیم. اونی که از صبح تا شب برای یه لقمه نون حتی خودشو فراموش  می کنه تازه وقتی هم به خونه میاد عینه یه جنازه است و آخر برجش هم که معلومه. ما می خواهیم که خوب کار کنیم، درست کار کنیم، یا بلد نیستیم یا که میدون برامون نیست، اما میشه توی همین چند روز هفته هم درست کار کرد اگر  انگیزش باشه. تقصیر کیه ؟ تقصیر من، تقصیر تو، یا تقصیر این تعطیلی ها.

وقتی اول سال تقویم توی دستمون میاد اولین چیزی که توی تقویم دنبالشیم تعطیلی هاست که چند روز تعطیله، اگه یه تعطیلی به پنجشنبه و یا شنبه بخوره یه مرخصی بگیرم و بزنیم بریم بیرون. اصلاً انگار مرخصی های ما بین تعطیلی هاست. تو سال شاید دنبال مرخصی نباشیم همین که به دوتا تعطیلی بر می خوریم میریم دنبال مرخصی حالا چه استحقاقی باشه یا استعلاجی. اما ما این تفکر تا کجا می تونیم بریم که خدا عالمه. آیا میشه توی دنیا سری تو سرا داشته باشیم و حرف اول رو بزنیم...؟!

تعطیلی

نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

یه عالمه بغض یکشنبه چهارم فروردین 1387 7:59

چند روزی بود که می خواستم یه مطلبی جدید بنویسم، از شلوغی بازار عید و ترافیک خفه کننده آخر سال و... اما نشد.

اصلا حسش نبود دستم نه  به قلم  می رفت و نه به کیبورد. وقتی که دمه عید میشه یه جنب و جوشی تو همه می افته، توی بازار که نمیشه قدم زد آدم احساس خفگی میکنه.

عید و هفت سین و شیرینی و آجیل و دید و بازدید و گاهی اوقات هم یرنامه های آبکی تلویزیونی و هزار تا هزار چیز دیگه. اما عید تو عالم بچگی یه عالم دیگه  است، فقط و فقط عید برای بچه ها ذوق و شوق عیدی گرفتنش حالا هر چقدر که باشه با حاله. او قدیم ترها اسکناس ۲۰ تومنی و ۱۰۰ تومنی و اواخر هزاری و دو هزاری و حالا پنج هزار تومنی. اما بهترین چیز عید دید و بازدید و مهمونی رفتنشه.

 راستش هر وقت که دمه عید میشه  یه جور ته دلم خالیه ، لباس نو، کفش نو هزار تا چیز نو که سنت عید اما تو ذهنم او بچه هایی هستن که منتظر اینن که به دست مهربونی یه ذره نوازششون کنه و یا یه آدم مهربونی در خونشونو بزنه و برای اونها هم یه لباس نو بیاره. بچه هایی که نبود پدر و یا مادر رو موقع عید بیشتر احساس می کنن. شاید تو خیابون نگاه خیرشون یه بچه ایی  باشه که با یه ذوقی جعبه کفش و توبغلش گرفته، اما هر جوری که می خوام تصور کنم عید براشون یه عالمه بغضه. 

 

در آخر هم از همت چند ساعته همسرم تو چیدن سفره هفت سین تشکر می کنم.

هفت سین

   

نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

درخواست کتبی.. جمعه هفدهم اسفند 1386 7:40

شاید خیال کنین که این سوژه تکراری باشه . اما نه ! این دفعه اصلا نظرم در مورد یادداشت و یادگاری روی اسکناس نیست.

چند روز قبل که نزدِ  یکی از دوستانم بودم، دیدم زیر شیشه میز کارش یه اسکناس هزارتومنی است. اول خیال کردم که شاید از این اسکناس تقلبی ها که بعضی ها برای یاد آوری  اینکه چه کلاهی از این طریق رو سرشون رفته و هروقت به اون نگاه می کنن داغ دلشون تازه می شه باشه، اما دیدم نه نوشته روی اون توجه ام رو جلب کرد. دوستم گفت: این هزارتومنی رفته حرم امام رضا علیه السلام. دیدم روی اون خیلی با احساس این کلمات نوشته:

 

ای امام رضا سلام

۱-بطلب که ما هم بیائیم

 

۲-همه را مخصوصا من و رضا را خوشبخت کن

 

۳-کار خوبی برای رضا جور کن

و...

 

حالا شاید خیلی ها بگن بابا پول مملکت رو که نباید این جوری کرد، اما این حرف یه طرف قضیه، طرف دیگه اون عشقه. مگه جایی که عشقه، عقل و منطق می تونه حرفی داشته باشه. آدمها با هر نیتی خواسته هاشون رو می گن، یادمه یکی بهم می گفت: "وقتی مشهد می ری خواستاهتو روی کاغذ بنویس و توی ضریح بنداز"، چون آدم وقتی درخواستشو می نویسه سعی می کنه که خیلی با دقت و مودب بنویسه و شاید تو گفتار اون جوری که باید نتونه خواستشو بیان کنه، هرچند که امام رضا علیه السلام از خواسته دلت آگاهه و احتیاج نیست که به زبون بیاری ، اما همینکه حال تضرع می گیری و می گی با ارزشه. حالا نمی دونم این بنده خدا خواسته هاش برآورده شد که اگه خیری درون بود حتماً بهش رسید.

نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

سرمایه ما... دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 2:2

تاریخ همیشه برامون یه درسه . با اون خیلی قشنگ می تونیم زندگی کنیم. از گذشته هامون بدونیم. تو تاریخ میشه قدم زد. اصلا میشه تفریح کرد و آخرِ آخرش هم میشه صفا کرد. همیشه که تهران می رم یا برای کاری یا دیدار دوستها و آشناهاست ، اما هیچ وقت فرصت نمی شد که جاهای دیدنیش و ببینم. و چیزی که تو تهران نماد بیشتری داشته و داره دود و ترافیکه، یعنی اینها به آدم فرصت نمی ده که به جایی غیر از این کاری که الان باید انجامش بدی فکر کنی. بگذریم، این اواخر که تهران رفته بودم فرصت بیشتری داشتم به پیشنهاد یکی از بستگان به مجموعه نیاوران رفتیم اما حیف که خود کاخ نیاوران در حال تعمیر بود و ما فقط از کاخ صاحب قرانیه و کاخ احمد شاهی ویا کاخ کوشک بازدید کردیم. حاصل این بازدید این چند سطرو چندتا عکسه..


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

یه کمکی کن... چهارشنبه دهم بهمن 1386 0:20

بهت میگم عکس نگیر . تو عالم خودش بود ، لنز دوربین و به طرفش زوم کردم. همین که روشو کرد به من ازش عکس گرفتم. یه دختر 6 ، 7 ساله. یه خورده اون طرف تر مادرش نشسته بود و دستش روبه خلق تا شاید یه کسی دلش بسوزه و یه سکه یا یه اسکناسی فوقش بهش بده...

بابل- سه راه پنجشنبه بازار

هر روز که تو شهر قدم می زنیم به افرادی برخورد می کنیم تو هر سن و سالی بساطی رو رو زمین پهن کردن ، یه کاسه و یا یه پارچه جلوشون که انواع پول از ریز بگیر تا درشت توی اون قابل مشاهده است. زنان و مردان و از همه بدتر بچه های ریز و درشتی که دست پر نیازشون رو به سوی من و شماست و گردنشون کج. حالا آدم می مونه که باید کمک کنه یا نه؟ . آیا این نیازشون واقعیه ؟ و هزارتا سوال توی ذهن هی میاد و میره. یادمه یه روز تو مغازه یکی از رفقا بودم وسط های شب بود یه خانوم جون با یه بچه تو بغل اومد و درخواست کمک کرد که" کمکم کنین امشب با بچم تو خیابون نمونم" ، خود من شاید بعضی اوقات از کنار درخواست این جور کمک ها رد بشم اما یه حسی از داخل به همم میریزِ. می مونم که ای خدا کمکش کنم یا نه؟. از درون افراد که نمیشه خبر داشت ،اما شاید بشه حکم به ظاهر قضیه کرد. آیا میشه زیبا فکر کرد و واقعا احساس کرد این جور آدمها  به کمک نیاز دارن؟.

بابل- سه راه مرادبیک

نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

ماتم محرم چهارشنبه سوم بهمن 1386 7:25

یه دهه از محرم گذشت. یه دهه از ماه حزن. ماهی که بیشترش شورش وجوشش. ماهی که به ما

می خواد بگه نباید سر جلوی ظلم خم کرد ، حتی اگه ...

محرم با همه صفاش ، با همه حزنش برای هرکدوم از ما یه جور شناخته . شناحت پلو نذری و یا دسته روی و یا نوحه خونی.

تکیه مراد بیک


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

برای یه تکه نون.. جمعه بیست و یکم دی 1386 1:39

زمستون و سردی و بارش برفش یه طرف ، قطع گاز و یه عالمه مشکلاته پشت اون یه طرف . اینجا بابل شهری که زمستونه امسالش و با زمستونه سالهای قبل فرق داشته. سردی بی سابقه و نتیجه اون هم اکثر خونه ها با قطعی گاز روبرو هستند. الان که دارم این مطلب و مینویسم شوفاژ اتاقهای خونم قطع و شومینه هم با هزارتا خواهش و نوازش سو سو می زنه. حالا نتیجه قطع گاز که ساده ترین اون کمبود نون تو شهرِ و صفهای طویل نونوایی اون هم از نوع نون فانتزی که والله نوبره.

بابل- چهارراه شهربانی

بعضی ا ز نونوایی ها هم برگشتن به عصر حجر و یا شاید قجر و با هیزم به پخت نون رو آوردن. شاید مضحک باشه برایه چند تکه نون فانتزی کمه کمش دو ساعت صف وایسی خدا خدا کنی که بهت برسه و ضد حاله وقتی چندتا آدم می خواد به نوبتت نون تموم بشه. حالا خرید نون چه نوع فانتزیش و یا سنتیش فرق نمیکنه نون نونه، اما وقت گذاشتنو صف وایسادن اون خودش جای بحث داره. وقتی نونوایی ها رو می دیدم به خیالم تو جنگیم و مردم عینه جنگ زده ها تو صف هستنو چشاشون به جلوی صف و که کی نوبتشون میشه؟

بابل- سنگ پل

نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |

آلبوم برفی دوشنبه هفدهم دی 1386 4:3

تصویر اول

وقتی آخرین پست مطلبم رو نوشتم نا خدا گاه برای رفع خستگی رفتم کناره پنجره یه هو خشکم زد این همه برف این هم تو بابل آخه، اصلا توی این چند سال باریدن برف سابقه نداشته اون هم این همه.

تصویر دوم

با دیدن برف یاد بچگی هام افتادم وقتی که صبح مادرم منو از خواب بیدار می کرد که پا شو پاشو داره برف می باره ، من هم نصفه خواب و نصفه بیدار می رفتم بیرون از اتاق و اولین جایی که به چشمم می خورد سقف سفالی خونمون بود و یا درخت نارنج توی حیاط که برف روی اون نشسته بود.

تصویر سوم

اما از همه اینها گذشته تعطیلی درس و مدرسه و یه ذوق از ته دل که نمی دونستی که چه طوری از این فرصت استفاده کنی. بعدش هم تو حیاط اگه دستها یخ نمی زد بشه با برف یه آدمک برفی درست کرد که یا تنش بزرگ می شد یا کلش.

امروز هم اون ذوق بچگی رو داشتم ، دوربین و برداشتم و به جای برف بازی بچگی ها از قشنگی هاش یه یادگاری داشته باشم. هرچند که خاطرات بچگی که با هیچ دوربینی ظبط نشده اما هنوز که هنوزه پرنگه پرنگه. آددمها هم که انگار گم شدشون و پیدا کرده بودن عقده چندی ساله رو با برف کبوندن تو سرو کله همدیگه خالی می کردن.

حس قشنگ هوای برفی مثل حس تولد دوباره ، حس پاکی و طراوته . و این برف همه چیز و سفید می کنه حتی دلمون رو.

و تصویر آخر حس زندگی ...

 

 

نوشته شده توسط مهدی مهرپویان  | لینک ثابت |